تبليغاتX
یه تنها

یه تنها

به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی

رهبر ما آن طفل12ساله ای است که در انتخابات شورای دانش آموزی

 به میر حسین موسوی رای می دهد

مدرسه راهنمایی امام رضا در مشهد وابسته به آستانقدس رضوی که زیر نظر
 
مستقیم عباس واعظ طبسی نماینده رهبری اداره میشود امروز شاهد رویدادی بی
 
نظیر بود.

به گفته یکی از دوستان که معلم راهنما ( مشاور) در این مدرسه است  امروز این
 
مدرسه 630 نفری برای انتخاب شورای دانش آموزی حال و هوایی دیگر داشت که با
 
یک نتیجه غیر قابل باور اولیای مدرسه که از ایادی دولت و راست ها هستند را غافل
 
گیر کرد.

در جریان این رای گیری دانش آموزان این مدرسه راهنمایی در میان بهت مربیان به
 
جای اینکه به همشاگردیان خود رای دهند ؛452 برگه از مجموع 598 رای ماخوذه را به
 
نام میرحسین موسوی پر کرده و تحویل دادند .
مدیر و معاونین مدرسه و در راس آنان مسئول بسیج مدرسه که هم دست و پای خود
 
را گم کرده بودند و هم بشدت عصبانی بودند با برخی از بچه ها برخورد فیزیکی کرده و
 
والدین این کودکان را به مدرسه احضار نمودند.

در پایان مدرسه هم  در ساعت آخر پای 2 نفر از حراست اداره کل به مدرسه باز شد
 
که برگه های رای را با گزارش مبسوطی با خود بردند.

همچنین خبر میرسد در تاریخ ۲ آبان ۱۳۸۸ در یکی از بزرگترین دبیرستانهای کرج
 
(دبیرستان دهخدا) انتخابات شورای دانش آموزی انجام شده و یکی از بچه های سال
 
اولی که هیچ کس هیچ شناختی از وی نداشته تنها به دلیل همنامی کامل با
 
“میرحسین موسوی” با اختلاف بیش از ۱۰۰ رای به عنوان نفر اول انتخاب شده است.
 
غیر از این روی تعداد زیادی از برگه های رای هم شعارهای جنبش سبز به چشم
 
میخورده از “مرگ بر دیکتاتور” گرفته تا علامت V و “یا حسین میرحسین”.
بنا به گزارشهای رسیده در یكی از مدارس قم دختران شجاع نام میرحسین موسوی
 
خامنه را بروی برگه های رای نوشتند.  
. در هر انقلابی در دنیا وقتی پای انقلاب به مدارس رسید دیگر کار حکومت تمام
 
است . بدیهی ترین نشان گسترش یک انقلاب زمانی است که دانش آموزان به صف
 
انقلاب میپیوندند. دانشجویان که همیشه در صف اول انقلاب هستند و بوده اند ولی
 
زمان میخواهد تا دانش آموزان نیز وارد جنبش انقلابی شوند .
اما هنگامی که جو به مرحله ای برسد که حتی دانش آموزان کم سنتر نیز وارد
 
جنبش انقلابی شوند دیگر باید حکومت دیکتاتوری به فکر بستن بارو بندیلش باشد .
 
هیچ علامتی بر گسترش جو انقلابی در یک جامعه بارزتر از حرکت و خیزش مدارس
 
نیست و خوشبختانه اکنون در مدارس ایران شاهد این خیزش هستیم .
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط بابک |

 

رهبر ما کیست ؟

 

آقای خامنه‌ای، آقای منتظری، آقای موسوی، آقای كروبی، آقای رفسنجانی، آقایان بزرگان:

رهبر ما،


آن نوجوان شهیدی است که به عشق آینده‌ای آزاد، جانش را فدا كرد؛


بی آن‌که با وعده‌ی حوری و پری، برای عملیاتی انتحاری مغزشویی شده باشد...

 


 


+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط بابک |

 

 

خوشا به‌حال راننده‌های خط آزادی،


 که هر روز،


بی ترس زندان و شكنجه و تجاوز،


فریاد می‌زنند:


          آزادی،  آزادی،  ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط بابک |

 

 

پرواز همای از افتخارات موسیقی ایران و گیلان نیز به طور رسمی به جمع حامیان

جنبش سبز و آزادی پیوست.

همای پس از سفر به اروپا کار جدیدی را با نام ” لالایی مردم ایران برای شهیدان”

 به برنامه ی خود افزود و او متن این چکامه  را به تمام مردم ایران تقدیم کرده است:

 

لالایی مردم ایران برای شهیدان

من آن بیچاره خاشاکم برادر

که جان افشان این خاکم برادر

اگر با خون من می گردد آباد

فدای میهن پاکم برادر

بریزد خونم ار باکی ندارم

که من همچون تو بی باکم برادر

بخواب آهسته ای یار شهیدم

که من همچون تو غمناکم برادر

لالالالا لالالالا لالایی

که من همچون تو غمناکم برادر

خراب و پیرهن چاکم برادر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط بابک |

 

همه جارو سیاه کردن

مملکتو گریه کردن

هیچ تفریحی برامون نذاشتن

تفریح جوونا سیگاریه

هرکی‌ جوک میگه برای خنده معترض تعبیر می‌شه

حاجی هرچی‌ پول در میاری میدی سلاح میخری

رزمایش میدی که به دنیا نشون بعدی قدرت داری

یکی‌ نمیگه این پولارو خرج مملکت کن که از سیاهی درش بیاری

حاجی تو که میدونی‌ چرا طلا  کوکو  بنگو  شیشه تو دستم

حاجی من که می‌دونم نسلمون داره نابود می‌شه تو دیگه قلع و‌ قمع نکن

میگی‌ دیدی آمریکا باعث بدبختیمونه

دیدی گوشت و مرغ گرونه تقصیر اونه

میگه فقرو فحشا از امثال بوش بود

همچی‌ درسته دست اجنبی توش بود

نه غربی نه شرقی‌ فقط یه شعار

حتما اگر یکی‌ مثل رستم کتابا هم امروز بود کراکی بود

شایدم میرفت جنگ و برمیگشت احترام داشت

سرتیپ سپاه میشد تو دبی‌ سهام داشت

خدا ببین افتادیم دست یه مشت آدم کش نجاتمون بده

خدا ببین به بهونه اسلامت چیکارا دارن می‌کنن نجاتمون بده

خدااااا مردن و بی‌چاره شدن جوونای این مملکت براشون مهم نیست

نجاتمون بده

 

ببخشید این مطلب یه ذره گنگ و در هم بود

مغزم درست کار نمی‌کنه

یک سری اتفاقات دورو ورم افتاده که ریخته منو بهم

این مطلب و به خاطره   آقا رامین ۲۴ ساله که به خاطر استفاده از مواد

 مخدر حالت طبیعی نداشته و میره تو دریا خودشو غرق می‌کنه نوشتم

این آقا رامین ما هم زن داشت هم کار  هم پول  هم ماشین

چرا خودکشی‌ کرد

 

خدا نجاتمون بده

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط بابک |

 

                  تولد تولد تولدم مبارک           

 

           

   اینقدر تو گوشمون خوندن کنکور کنکور کنکور که تولدمون یادمون رفت 

    ازاول مهر وارد مدرسه شدیم گفتن کنکور دیگه شبها هم خواب کنکور میبینم
بابا هرچی میگم 10 ماه مونده اینا باز میگن باید با برنامه ریزی درس بخونید
  از الان 
     ببببببین الانم باز مخ مارو ایین کنکور گرفت یادمون رفت بابا تولدمه

کنکورو بیخیال کادوهاتونو آماده کنید 
ناراحت نشیدا ولی فکر کردید چرا خوشحالم خوب به خاطر کادوهاتونه دیگه
من از ایینا نیستم بگم ناراحت میشم به زحمت بیفتید 

البته هرکی هم از ایین حرفا بزنه هم دروغ گفته   
( ما ایین کارا رو قدیمی کردیم) 
من میگم خیلی کادو دوست دارم اصلا اگه کادو ندید ناراحت میشم
نه اینو دروغ گفتم ولی بدید خوشحال میشم

 آدرس خونمونم در ته مطلب ذکر شده 

 یه خبر باحال

 
همین الان که داشتم ایین مطلبو مینوشتم یه تلفن مهم از تهران داشتم
    ککککککککه جناب آقای میر حسین موسوی تولدش در همون روزیه 
که من به دنیا اومدم البته یه چند سال قبل از تولد م 
 به همین مناسبت برخی خس و خاشاک همون چند میلیون و میگم میخوان براش تولد بگیرن 
تو دانشگاه تهران بادکنک هوا کنن 
حالا قرار من از چیزا بکشم بیرون فقط میخواستم یه تبریکی

 به آقای میرحسین بگم و بگم خوبه دیگه دوسش دارم تولدت مبارک 
حالا بیخیال از ایین حرفا نزنیم وبلاگمون رو فیلتر میکنن حتما بعدشم میگن همینه 
قاطل ندا آقا سلطان همینه  حتما بعدشم زنگ میزنن صدا سیما 
میگن یه نفر دیگرو پیدا کردیم برای اعتراف یه زیر نویس بدین همین امشب 
اعتراف و پخش کنید 
البته بدم نیست اونایی که ادعای رهبری مارو داشتن 
میگن اوین خوبه پرستار داره بحث سیاسی میکنید به درجات بالای 
عرفانی میرسید
ولی باید تحقیق کنم ببینم تو اوین کلاس  کلاس کنکورم برامون میزارن اگه برامون میزارن باشه
قبول سگ خور ندا آقا سلطان و من کشتم

البته اگه اونجا کلاس کنکور داره قبول میکنم اگه نداره

دروغ  
        مردم حسودی کردن چشم ندارن ببینن من پسر خوبیم
شایعه کردن

 
در هر صورت تولدم مبارک

آدرس خونمون : رشت  پلاک 18   در طوسی

 
اگر هدایای نقدی هم دارید قبول میکنیم
 
هم اکنون به کادوهای ......... نیازمندیم
(قول داده بودم اسم رنگ سبزو نیارم )

پی نوشت:در مورد کنکور شوخی کردم امسال میخوام مثل ...... درس بخونم

 
انشاال... برای رتبه تک رقمی شایییییدم دو رقمی

پی نوشت پی نوشت :  نخندید گفتم تک رقمی

 

 

 

 

   
   
 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط بابک |

-1در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرایط عبارتند از:

*داشتن باشگاه بدنسازی

*داشتن حداقل یک مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران

*داشتن عکس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی

*بازگرداندن کمک های مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط!!!

*نکته:در صورتی که عضلات شکم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد!(5 امتیاز(

 -2شهر تبریز از استان آذربایجان غربی.شرایط عبارتند از:

*تلفظ حرف ق

*ادای کلمات قلقلک و قوز بالای قوز بدون کوچکترین اشتباه!

*دانستن جواب مسئله 2×2 از لحاظ مختلف

*بلد بودن جوک های متعدد درباره بچه های تهران

*داشتن مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به کمر و منفجر کردن کامیون حامل جوک های صادراتی تبریز به استان های همجوار.

3- شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان.شرایط عبارتند از:

*توانایی قورت دادن سه کیلو تریاک

*توانایی عبور 20 کیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی

*داشتن مزرعه خشخاش

*آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاکستانی

*داشتن کپی کارت ملی و رسید آزادی حداقل 10 گروگان

*دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور!

4- شهر قزوین از استان قزوین.شرایط عبارتند از:

*نداشتن چشم طمع به برادر دوست دختر!

*توانایی خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوین!

*برگه عدم سوپیشینه مبنی بر عدم درخواست از مهمانان برای گذراندن شب در منزل!

 *[...]  و [...]  (به دلیل اکران عمومی مجبور به سانسور بقیه شدیم)

5- شهر اصفهان از استان اصفهان.شرایط عبارتند از:

*خوردن موز به صورت دو بار در هفته!
*دست و دلباز بودن

*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یکبار برگزاری مهمانی فامیلی

*ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی!

*راستگویی و صداقت!!!

6- شهر های سنندج و کرمانشاه از استان های کردستان و کرمانشاه.شرایط عبارتند از:

*توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت

*نداشتن سیبیل

*تعهد به خاک ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی!

*نداشتن سابقه دعوا و قلدری

*نبریدن سر نویسنده این مطلب!!!

7- شهر آبادان از استان خوزستان.شرایط عبارتند از:

*کوتاه کردن پشت مو و استفاده از عینک آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب!

*پوشیدن پیراهن و شلوار سفید

*نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راکی- رامبو- جکی چان- بروسلی و بیل کلینتون

*نداشتن هیچ گونه ادعای مالکیت نسبت به برج ایفل – برج پیزا- مجسمه آزادی و برج میلاد!

*داشتن روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی زیاد لاف نیاد)

8- شهر یزد از استان یزد.شرایط عبارتند از:

*توانایی زیستن در آب و هوای خوش.

*آشنایی با اشیائی چون چمن- سبزه- قناری و سایر موجودات زنده ساکن مناطق خوش آب وهوا

*نداشتن روحیه آب زیر کاه و رندی

*ادای حرف های خ و ق بدون تشدید

9- شهر رشت از استان گیلان. شرایط عبارتند از:

*ماندن در خانه به مدت حداقل 48 ساعت در ماه!

*داشتن انحنا در پشت کله به مقدار لازم

*عدم تجاوز طول بینی از طول باند فرودگاه مهرآباد!

 *عدم آشنایی با افراد آذری زبان (ترجیحا دوستان غیر رشتی نداشته باشد)

*دور انداختن کله مبارک ماهی قبل از طبخ و گرفتن رسید از مأمور شهرداری

*در این مورد به خصوص زوجه نیز متعهد میگردد در صورت غیبت شوهر صاحب بچه نشود

10- شهر تهران از استان تهران.شرایط عبارتند از:

*داشتن تنها دو دوست دختر دیگر

*آشنا نبودن با معنی و مفهوم کلمات دودره- تلکه- تیغیدن و ....

*داشتن روحیه جوانمردی

*مرد بودن!

 

بدین وسیله اعلام می شود اوراق مشارکت تعداد محدودی همسر توسط اداره نظارت

 بر امور همسریابی با شرایط ویژه به عرضه گذاشته میشود.این اوراق بی نام

 و قابل انتقال به غیر می باشد.همراه با سود 67/5 درصد. هموطنان واجدالشرائط

 در صورت تمایل میتوانند تا پایان وقت اداری روز جمعه! با شماره های زیر تماس

 برقرار نموده و نسبت به تحویل جنس خود اقدامات لازم را انجام دهند.جهت ثبت نام

 میتوانید به انواع شعب بانک ازدواج نوین در سراسر کشور مراجعه نمایید ...

بدیهی است جنس داده شده پس گرفته نخواهد شد و بیخ ریش صاحابش

خواهد ماند! ضمناً شرایط تکمیلی طی روز های آینده در روزنامه های کثیرالانتشار

 به اطلاع عموم خواهد رسید

 

چون با ایین مطلب حال کردم نوشتم وگرنه قول داده بودم دیگه کپی نکنم

همین حالا اول از دوستانی که بهم سر میزنن از ته قلبم تشکر میکنم دستی که انگشتش

کیلیک میکنه رو لینک وبلاگ تنها رو میبوسم

بعد همینجا قول میدم تا چند هفته وبلاگو به یه سرو سامونی برسونم و 

دست نوشتهای خودمو بنویسم قوووووول   قووووووول

+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط بابک |

 

يار خياباني من // با من وهم رأي مني// در زير باتوم و چماق// ياور و همراه مني//

 گم شده رأي من و تو// تو انتخابات سياه// دشمن خاشاک و خسند//

 بسيج و ناجا و سپاه// زنجير و چاقو مي کنه// صورت و زخمي و کبود//

 چشم داره عادت ميکنه// به گاز اشک آور و دود// رأي من و تو نتونست//

زنجير ها رو پاره کنه// مشت گره کرده ما//

ميهن آزاد مي كنه

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط بابک |

 

وطن يعني دويدن در پي نان...

 وطن يعني کمک کردن به لبنان...

 وطن يعني عرب را چاق کردن...

 معلم هاي خود را داغ کردن...

وطن يعني خريد تايد و شامپو...

وطن يعني رئيس جمهور هالو ...

 وطن يعني صف نون و صف شير ...

وطن يعني همش درگير درگير...

 وطن يعني همين بنزين، همين نفت...

 همين نفتي که توي سفره ها رفت ...

 وطن يعني که اصلاحات "چيني"...

 وطن يعني که روي خوش نبيني ...

 وطن يعني همين آيينه دق ...

 وطن يعني خلايق هر چه لايق

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط بابک |

 

معزرت میخوام تورو خدا نگین ایین بابکم همیشه از اینو  ان  کپی میکنه 

بخاطر تحولات نه .........   به خاطررررررررر  .....        نه      دلایل شخصی

حوصله خودکار دست گرفتن ندارم 

ولی روزای خوش نزدیکه  به امید ان روزی که هیچکس مشکلی نداشته باشه

 

نگاهت آتشم می‌زند

یادداشتی از«احمد باطبی»:

تو را به جان عزیزت این‌طور نگاهم نکن. نگاهت آتشم می‌زند. نفسم را می‌گیری،

خفه می‌شوم. نگاهم نکن. نگاهت تمام زندگی‌ام را به آتش می‌کشد عزیز.

 یعنی چه؟ خدایا یعنی چه؟ خدایا کجایی پس؟ چرا هر وقت نیازت داریم ناپدید می‌شوی؟

 مگر نه این که می‌گفتی رحمان و رحیمم، مگر نمی‌گفتی یار مظلومان و دشمن ستمگرانم ؟

چرا وقت نیاز نابینا می‌شوی؟ 30 سال کافی نبود؟ کشتار دهه شصت کافی نبود ؟

کشتار جنگ هشت‌‌ساله کافی نبود؟ کشتار 18 تیر کافی نبود؟ چشمت را باز کن،

اگر آزمایشی بود کردی، اگر مصلحتی بود انجام دادی، اگر دوراندیشی بود داشتی،

 امروز می‌بینی به اسم تو کشتار می‌کنند، نگذار باور کنم که نماز‌جمعه ریاکاران را

بر آسفالت خونین خیابان، بیشتر از نگاه مظلوم این دختر دوست داری.

هر وقت نیازت داشتم نبودی. من بَد. این دختر معصوم هم من بودم که راضی شدی

 در آغوش پدرش جان بدهد؟ پس اگر فردا وجودت را به ناسزا کشیدم گله نکن...

یک هفته است می‌خواهم بنویسم اما نمی‌توانم . می‌نویسم اما منتشر نمی‌کنم.

تحلیل علمی ارائه بدهم؟ اخبار نا گفته را بنویسم؟ پیش‌بینی کنم ؟

 برای مردمی که سینه‌هاشان با گلوله اسلام ولایی پاره می‌شود نسخه بپیچم؟

آخر چه بنویسم؟ چه بگویم وقتی همه چیز را نگاه معصومت می‌گوید؟

 تنها چیزی که شاید بتوانم بنویسم شرمندگی و رو سیاهی‌ام است که پیش

 تو برایم مانده. مرا ببخش که نماندم. مرا ببخش که جان بی‌ارزشم را گرفتم و گریختم.

 مرا ببخش که نیستم تا یاورت باشم. مرا ببخش اگر این‌جا مثل مرده‌ها دستم ا

ز آن خاک ولایت‌زده ایران کوتاه است، مرا ببخش که می‌نشینم و فیلم پرپر شدنت

 را می‌بینم. تو را به عزیزت این‌طور نگاهم نکن. نگاهت آتشم می‌زند.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط بابک |

 

سلام

معزرت میخوام بابت اپ نکردن

دلیل دارم البته نمیدونم محکمه یا نه

بخاطر اتفاقات غیر قابل باور ایین چند هفته است

میخواستم بنویسم ولی نمی دوستم چی بنویسم

نمیدونستم از ۸۰۰ تا بازداشت شده تا امروز بنویسم

یا از ۱۵۰ تا کشته تا امروز

یا از ۴۰۰ تا زخمی نیروی انتظامی

حق با کدومشونه هرکی یه چیز میگه

همه ی مردم سیاستمدار شدن

مردای سیاست ما مردم عادی

حق با کیه چرا هیشکی جواب نمیده

ببخشید شاید زیاد تند رفتم

تو پست پایین از قلم یکی دیگه کپی کردم

آقای ابراهیم رها خیلی دلش گرفته غمو میشه تو نوشتش فهمید

به قول ابراهیم رها : طنز كلامم كمتر است كه تلخی این روزها بیشتر بوده. 

برید پایین مطلب سی ام خرداد رو بخونید خودتون میفهمید    

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط بابک |

 

   سی‌ام خرداد

با سیاوش می‌خواهیم اعتراض مدنی كنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و...
 
تشریف آورده‌اند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشك‌آور، رعد و برق پوتین‌ها...

 وای چه طبیعتی! به سیاوش می‌گویم سیزده به دره؟!

دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابان‌های منتهی به تمام خیابان‌های دیگر می‌رانند!

 فقط یك كمی شدید این كار را می‌كنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدی‌نژاد در

 مناظره‌ها به ما گفته بود.

آمار كشته‌ها در دوشنبه كم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمده‌اند برای جبران مافات!

 در یك خیابان (تمام اسكندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتاده‌اند.
 
تك‌تك خیابان‌ها اینطور است. من مثل ترسوها كز كرده‌ام یك گوشه (شرط عقل است!)
 
سیاوش و مردم كتك می‌خورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر كتك

 می‌خورند كه دست به سنگ می‌برند. دو ساختمان نیمه‌كاره مهمات آجری‌شان

 را تكمیل می‌كنند!

سیاوش و مردم حمله می‌كنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنكه پرزور باشد!

فرار عنایت می‌فرمایند. یك موتورشان دست مردم می‌افتد و می‌سوزد. باران گاز اشك‌آور احساس

 و مشاهده می‌شود من سعی می‌كنم بگویم فكر می‌كردم امروز هم آرام است و گرنه نمی‌آمدم،

 اما گاز اشك‌آور درست متوجه نمی‌شود و توی چشم من هم می‌رود. سیاوش در تمام منافذش

 گاز اشك‌آور فرو رفته! می‌رود پیش یك مأمور نیروی انتظامی كه آرام ایستاده می‌گوید

 روزهای قبل كه ما را نمی‌زدید همه چیز آرام بود، چرا می‌زنید كه اینطور شود؟

می‌گوید من هم به موسوی رأی داده‌ام. سیاوش می‌بوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز.

 سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد می‌زند این سه‌راهو نباید از دست بدیم.

 اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی می‌كنن. مردم با سنگ برای این

 سه راه می‌جنگند. یك پیرزن می‌زند به سینه‌اش و گریه می‌كند.

من كماكان یك گوشه كز كرده‌ام و می‌گویم غلط كردم بی‌خیال!

سیاوش فریاد می‌زد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین می‌روند

 خدمت دوستان باتوم محور و یك عدد موتور دیگر را قرض می‌گیرند و می‌سوزانند

تا كمتر اشك‌آور در آنها اثر كند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده كردن بسنده می‌كنم!

 با خودم می‌گویم بابا «بریوهارت»!

چند موتوری از پشت سر می‌زنند لای صف مردم. مردم یكی را می‌اندازند.

سوارهایش را می‌زنند. سیاوش یكیشان را كه كم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد)

 از دست مردم جدا می‌كند و داد می‌زند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته.

 وسط این ماجرا در دلم به صدایش می‌خندم. مرده‌شور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!

یك دختر جوان سیگاری می‌گیراند، غریبه است. فوت می‌كند در چشم‌های

 سیاوش كه قرمز است و اشك‌آلود از گاز. چشم‌های سیاوش آرام می‌شود.

بابا نیا جلو شما، خانم اینها می‌زننتون، دوباره یا حسین می‌گویند. گاز اشك‌آور.

 من ترسیده‌ام. در این رفت و برگشت‌ها همان دختر را می‌گیرند. سپرش می‌كنند

 جلوی سنگ‌ها.سیاوش داد می‌زند مردم سنگ نزنین. می‌پرسم می‌شناسیمش سیاوش؟

 به شیطنت می‌پرسم! می‌گوید می‌دونی كه نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد می‌شوند.

 سیاوش و عده‌ای می‌روند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در می‌آورد.

 گاز اشك‌آور می‌خورد به پشتش. با درد می‌نشیند. گاز مستقیم می‌رود توی حلقش.

از دور می‌بینم و داد می‌زنم سیاوش بیا. می‌افتد روی زمین. بالا می‌آورد. گمان می‌كنم

 دیگر مطلقاً هیچ جا را نمی‌بیند. می‌گیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) می‌زنند توی سرش.

 از دور نگاه می‌كنم و می‌بینم ریتم مناسبی ندارد. ضربه‌هایشان خوب است كله

 سیاوش زیر كلاه صدا نمی‌دهد والا بد صدا می‌شد! دوباره مردم حمله می‌كنند.

سیاوش را گوشه‌ای ول می‌كنند، تا گمانم بعد بسته‌بندی‌اش كنند یكی را هل می‌دهد و

 كورمال كور مال و كجكی می‌دود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار می‌فرمایم.

یكی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود می‌دهند! من كه یاد گرفته‌ام سیگار فوت می‌كنم

 توی چشم‌هایش (این تنها فعالیت من در كل این تجمع، جز فرار كردن بود، خلاص)

سه راه را نیروهای باتوم محور می‌گیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی می‌شوند از پشت و جلو.

من راهم را می‌گیرم مثل یك انسان متمدن می‌روم. سیاوش كیلویی چند است؟

 این جمله آخر را توی دلم می‌گویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می‌گویم كه

 به شما ارتباطی پیدا نمی‌كند!   

+ نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط بابک |

داستان عقاب...

عمر عقاب از تمام پرندگان نوع خود درازتر است.


عقاب می تواند تا 70 سال عمر کند! ولی برای اینکه به این سن برسد، باید تصمیم دشواری بگیرد.

زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:


چنگال های بزرگ و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگه دارند.


نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود


شهبال های کهنسالش بعلت کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز

 برای عقاب دشوار می شود.

در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد:


یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد

.
برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند .

 در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود .

 پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ،

سپس باید چنگال هایش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده ،

 چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .


سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده و 30 سال دیگر

 زندگی می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است ؟


بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم .


گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم .


تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند

گردیم .

 

جالبه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط بابک |

     چطوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟

1 یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت 3 نفر بیشتر نیستن ولی 5 خط موبایل دارن

2 واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه پشت میز بغل دستی تو نشسته

3 رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه

4 ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی

 خونه که بیان کمک و چیزایی رو که خریدی ببرن داخل

5 هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره

6 وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت

رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری.

بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی

8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن

 به اینترنت و چک کردن ایمیله

9 الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی

10 اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی

این لیست شماره 7 نداره

11 الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه

12 و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش

میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی

13 دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،

خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به

 خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی

 منبع : یکی از دوستای خوبم ، نمیدونم از کجای مغزش ؟

بین خودمون بمونه شاید از کسی پیچونده

به هر حال دوووسش دارم 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط بابک |

امروز بعد از يه مدت خيلي زياد تصميم گرفتم يكم، فقط يكم درس بخونم. ولي از شانس من

همه ي عوامل بيروني و دروني دست به دست هم دادن كه من نتونم يكم درس

بخونم. بنده خودم يكي ازون آدماي بدقلق حساسم، كه وقتي مي خوام يه كاري بكنم بايد همه ي

امكانات فراهم باشه تا اون كارو بكنم. مخصوصا براي درس خوندن كه بايد

نور كافي داشته باشم و فضاي كاملا ساكت و آروم، در غيره اين صورت من حواسم پرت ميشه و تمركزم

 از بين ميره. حتي يه صداي زرت هم نبايد بشنوم در صورتي كه

صداي TV بلند بود و از اون بدتر چيزي كه هميشه اعصابم رو خط خطي ميكنه.. اين مسجد

كوچه بالايه است كه اتاق منم درست پنجرش به اون وره البته اينم بگم كه

بدبختي من يكي دوتا نيست كه ... تازه يه مسجدم هست كه يه كوچه پايينتره هميشه صداي اين دو تا مسجد اينقد بلنده كه گوش فلك و افلاك رو كر ميكنه حالا يكي نيست

بگه اقاجون ببخشيدا شايد كساني باشن كه نخوان قرآن بگوشن بايد كيووو ببينن؟ شايد من نخوام دعا بگوشم شايد نخوام برم نماز بخونم چرا اخه همه چي اينجا مجبوريه؟ يكم به

فكر آسايش مردم باشين. خوب به هر طريق مجبورم بزارم وقتي همه رفتن لالا و مسجد هم

تعطيل شد و ديگه كسي نخواست نماز بخونه وقتي همه خوابند و فقط آقا پليسه


بيداره من ميرم كتاب مي خونم اينجوري بهتره مگه نه؟ تازه اون آقاهه هم كه صداش از تو بلندگو در مياد

 چه صداي بدتركيبي داره اگه من جاي رييس مسجده بودم يكي و

ميزاشتم بخونه كه صداش قشنگ باشه حداقل مشتريام زياد شن..!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط بابک |

حرف من

این کلمه های که در این وبلاگند شعر نیستند .

پروانه هم نیستند . اینها تکه تکه های دل منند

که روی این صفحه ها سنجاقشون کردم

شاید تو بتونی از این تکه ها یک دل درست کنی

دلی که دیگر تکه تکه نباشد

دلی که نشکسته باشد

آن وقت حتما قشنگ ترین شعر دنیا اتفاق میافتد



Home
Email
Night Skin